تبليغاتX
...فریادی در سکوت

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

...فریادی در سکوت

هر چه می خواهم غمت را دردلم پنهان کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن


خاطره

 

 

خاطره که مي‌آيد طرحي از گذشته‌اي با خود دارد که رفته و چيزکي به ياد نهاده است

 

 با اين همه آن چيز ساده

 

مانده در ذهن يک جاي اين شهر که مي‌رسي نشانه‌اي از خود بر جاي نهاده تا با ديدنش يادت بيايد که روزي روزگاري در کنار همان نقطه که اکنون تبديل به نشانه ساده رنگ پريده‌اي شده تو تجربه‌اي داشته‌اي از لحظاتي که اکنون نيستند و رفته‌اند

 

چه سخت مي‌توان در برابر اين نشانه‌هاي ملول پراکنده مقاومت کرد

 

چه سخت مي‌توان در برابر آن خاطره‌هايي که در پي آن نشانه روان شده و به ذهن آدمي‌ فشار مي‌آورند مقاومت کرد

 

 

وقتي خيابان‌هايي که هر روز از آن‌ها عبور مي‌کني سرشار از همين نشانه‌هاي ساده باشند، آن وقت بايد اين را بپذيري که هر روزي که مي‌گذرد در خود براي تو رنجي فراهم کرده که با هجوم انبوه خاطره‌ها مي‌آيد و قرار است تا خود شب بيچاره‌ات کند

 

خاطره که مي‌آيد چاره‌اي نداري جز اينکه به روز‌ها و ساعت‌هاي دور برگردي، برگردي و در آن لحظات زندگي کني

 

پيش از آنکه کار از کار بگذرد

 

 پيش از آنکه فراموشي بيايد و نگذارد چيزي به ياد بياوري

 

 خاطره که مي‌آيد تصوير انسان‌هايي که روزي روزگاري از کنارت گذشته‌اند و رفته‌اند در برابرت قد علم مي‌کند

 

 

یکشنبه هجدهم بهمن 1388 توسط مارال |

مي خواهم از بزرگسالي استعفاء بدهم

 

 

  بدينوسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليتهاي يک کودک هشت ساله را قبول مي کنم

 


مي خواهم به يک ساندويچ فروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است

 


مي خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون مي توانم آن را بخورم

 


مي خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم

 


مي خواهم درون يک چاله آب بازي کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم

 


مي خواهم به گذشته برگردم، وقتي همه چيز ساده بود، وقتي داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهاي کودکانه را ياد مي گرفتم، وقتي نمي دانستم که چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم

 

 


مي خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند

 


مي خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزي ممکن است و مي خواهم که از پيچيدگيهاي دنيا بي خبر باشم

 

 

مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم، نمي خواهم زندگي من پر شود از کوهي از مدارک اداري، خبرهاي ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و

 


مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح،.به فرشتگان، به باران، و به

 


اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباري و بقيه مدارک، مال شما

 


من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم

 

*سانتيا سالگا* 

 

پنجشنبه یکم بهمن 1388 توسط مارال |

حرفهایی برای نگفتن

 

 

چيزهايي توي دلمان هست كه به زبان نمي‌آيد

 

 

 ... چيزهايي كه نه از جنس حرف وكلامند ونه از جنس

 

 

 چيزهايي از جنس نوعي احساس گرم وسبز، بوي عرق نعناع، بوي كاهگل،

 

 

 بوي لبخند دختري كه پدرش از سفر برگشته است

 

 

 بوي قطرات اشك مادري كه چشم به راه تنها پسرش مانده است

 

 

 چيزهايي توي دلمان هست كه به زبان نمي‌آيد

 

 

چيزهايي كه پدر، مادر، برادر وخواهرمان هيچ كدام محرمش نيستند؛ "حرف‌هايي براي نگفتن"

 

 

 هي فكر مي‌كنيم وهي توي خودمان مي‌رويم

 

 

دلمان زيرو رو مي‌شود، بغض گلويمان را مي‌گيرد

 

 

... لب‌هايمان را مي‌جويم، به چشم‌هايمان فشار مي‌آوريم كه راه اشك را ببنديم

 

 

 ... نمي‌توانيم، قطره‌هاي اشك آرام آرام از چشم‌هايمان سرازير مي‌شوند

 

 

 گونه‌هايمان سرخ شده‌اند

 

 

چيزهايي توي دلمان هست كه فقط براي خودمان نگه داشته‌ايم

 

 

"حرف‌هايي براي نگفتن"

 

 

 

پنجشنبه دهم دی 1388 توسط مارال |

اینجا تهران است

 

 

اين‌جا تهران است‌؛ دختران خاله‌بازي نمي‌كنند‌، مادر نمي‌شوند و ني‌ني ندارند تا روي پا برايش لالايي بخوانند.


اين‌جا دختران از كودكي رئيس و مدير عامل شركت مي‌شوند؛ يا از صبح تا غروب در فروشگاه اندر خرج كردن پول‌اند.


اين‌جا تهران است؛ درس ميخواني كه كنكور قبول شوي، انتخاب رشته مي‌كني تا وارد شوي؛ حتي اگر رشته‌ات هيچ تشابهي به ويژگي‌هاي جسمي و روحي‌ات نداشته باشد. اين‌جا اگر ليسانس نباشي يعني بي‌سوادي؛ پس اين‌جا تهران است. ازدواج نمي‌كني چون مي‌خواهي كار كني، بچه‌دار نمي‌شوي كه ارتقاء درجه بيابي‌ و كودك را صبح‌هاي زود به مهد مي‌سپاري تا پول در‌آوري.مهم مهارت، استعداد و نياز نيست، مهم مدرك است.


اين‌جا تهران است؛ دختران بيشتر درس مي‌خوانند تا دانشگاه بروند، دانشگاه مي‌روند تا شوهر بهتري بيابند، مدرك بالاتري مي‌گيرند تا با مردي با مدارك بالاتر ازدواج كنند.


اين‌جا تهران است؛ دختران درس مي‌خوانند و پسران پشت كنكور مي‌مانند و پس از سربازي وارد بازار كار مي‌شوند.


اين‌جا تهران است؛ سن ازدواج بالا رفته، چون دختران مدرك بالاتري از پسران دارند و حاضر نيستند با مدارك پايين‌تر از خود ازدواج كنند. اين‌جا دختران مهندس و دكتر مي‌شوند و پسران كارگر.


اين‌جا تهران است؛ شهر مدرك‌گرايي. نيازمندي روزنامه‌ها را كه ورق مي‌زني همه منشي خانم حداقل مدرك ليسانس با روابط عمومي بالا مي‌خواهند!


اين‌جا تهران است؛ شهر شلوغي و ازدحام. صبح كه از خانه بيرون مي‌روي زنان زيادي در صف اتوبوس يا در انتظار تاكسي ايستاده‌اند. سوار اتوبوس كه مي‌شوي بيش از نيم آن‌را زنان پر كرده‌اند.


اين‌جا تهران است؛ شهر دود و ترافيك. پشت چراغ قرمز ماندن جزئي از عادات روزانه شده است حتي اگر روزي به ترافيك نخوري ممكن است جوش بزني يا سرديت كند چون مزاجت از عادت خارج شده است. به خيابان‌ها نگاه مي‌كني. ماشين‌هاي تك‌سرنشين فراوان‌اند. مخصوصا پ‍ژوهاي 206 كه زنان مايه‌دار سوار شده‌اند.


اين‌جا تهران است؛ شهر گراني. كار مي‌كني كه پول درآوري، پول در مي‌آوري كه خرج كني، خرج مي‌كني كه كم نياوري. اين‌جا لباسي را دو بار در مجالس پوشيدن تحريم شده است توسط زنان. پس بايد كار كرد تا ...


اين‌جا تهران است؛ صبح زود زنان و دختران سر كار مي‌روند و مردان سر چهار راه‌ها يا در ميان تبليغات نيازمندي روزنامه‌ها اندر پي كارند.

 

اين‌جا تهران است؛ كار مي‌كني كه وام بگيري، وام مي‌گيري كه خانه بخري، وام مي‌گيري كه ماشين بخري، وام مي‌گيري كه اثاثيه مدرن‌تر بخري و... كار مي‌كني كه تا ابد الدهر قسط‌هايت را پرداخت كني؛ تا مقابل نو نوار كردن‌هاي آبجي خانوم و دختر خاله و خواهر شوهر كم نياوري.


اين‌جا تهران است؛ ظهرها از خانه‌ها بوي غذاي گرم نمي‌آيد، اين صداي پيك‌هاي موتوريست كه كشلقمه‌(پيتزا) فروشي مي‌كنند. اين‌جا زنان مهارت‌شان به جاي آشپزي در پيدا كردن بهترين فست‌فود فروشي است.


اين‌جا تهران است؛ مردها در را به روي زنان‌شان مي‌گشايند و خسته نباشي مي‌گويند؛ كودك هم پيش از مادر به منزل رسيده است و روي تختش از گرسنگي خوابش برده.

 

و اين‌جا تهران است... شهر زنان و دختران شاغل و مردان و پسران بيكار

 

چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط مارال |



من مارال متولد سال 58 در شهرستان خوي يکي از شهرهاي زيباي آذربايجان غربي هستم
اگر گاهي نوشته هام بوي غم بده و گاهي بوي شادي به خاطر اينه که من خرداد ماهي هستم
عشقم هم رانندگي تو جاده چالوسه اونم شب
تنها چيزي هم که تو دنيا ازش متنفرم دروغه
دوست دارم هر گلي که مي يادو فريادمو مي شنوه (البته شايد فقط فرياد نباشه گاهي هم سکوت باشه) نظر زيباش رو هم فراموش نکنه دوستتون دارم
دوست داشته باشيد تا دوستتون داشته باشند

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


خاطره
مي خواهم از بزرگسالي استعفاء بدهم
حرفهایی برای نگفتن
اینجا تهران است
...زن عشق مي كارد و
...آرزو می کنم
!!!اعتیاد؟؟؟
سال نو مبارک
چرا نباید مردها گریه کنند؟؟!!
... وقتی یک, فراتر از یک باشد

بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

صدای سخن عشق ***حسین
یادداشت روز***حمید
زندگی و عشق***مهدی
دانشجویان ایران***سعید
دست نوشته...***پوریا
نارفیق***L_BOY
سکوت مرداب***مریم
شانس شقایقی***وحید
از روایت عشق***بانوی دلتنگ
فقط خدا***فاطمه
روانشناسی مدرن***مسلم
در قلب من***علی
سیب قرمز***جنون مجنون
در امتداد شب***حمید
رنگ عشق***یاسمن
کلبه ی عشق***سلطان قلبها
bizbilak***bizbilak
صاحب لحظه های...***قاصدک
دل نوشته ***محسن
کلبه عشق***سردار مجنون
عشق***سهیل
هم گریه***مصطفی
درکوی عشق***بهرام
جوانان امروز***عماد
درکوی عشق***بهرام
کهکشان را عشق***مسلم
درکوی عشق***مهمون دنیا
روزنو***علی
کودک نفهم***...
سیب***سیب
روانشناسی مدون***فاطمه
عاشق تنها***عاشق تنها
سرزمین عشق ها***بهداد
سکوت سرد شب***موم

RSS 2.0